تبلیغات
تقرب به خدا - ویژه نامه شهادت امام جعفر صادق (ع)7

حدیث روز

سخن روز

خوش آمدید

 
ضمن عرض خوش آمد گویی و خیر مقدم خدمت تمام کاربران عزیز لطفا با نظرات سازنده خودتون ما رو در ارائه هر چه بهتر مطالب یاری کنید ضمنا این وبلاگ آماده تبادل لینک با تمام سایت ها و وبلاگ های مذهبی می باشد با تشکر __________________________________________________________________________ از كربلایی یوسف ملكی بابت همكاری و ارائه مداحی های وبلاگ نهایت تشكر را داریم واز خداوند متعال اجر روز افزون را برای این عزیز خواستاریم

 
 

ویژه نامه شهادت امام جعفر صادق (ع)7

 

نوع مطلب :ویژه نامه ها ،

نوشته شده توسط:محمد آقایی

در این بخش قسمتی از مناظرات امام جعفر صادق (ع) را برای شما کاربران گرامی آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

مناظره امام صادق(ع) با صوفیان مناظره هشام با ابوشاكر دیصانى
مناظره امام صادق(ع) با ابوشاكر دیصانى مناظره امام صادق (ع) با ابن ابی العوجاء
مناظره امام صادق (ع) با زندیق مصری مناظره امام صادق (ع) پیرامون وحدانیت خدا


مناظره امام صادق(علیه السلام) با صوفیان

سفیان ثورى وگروهى اززاهد نمایان نزدامام صادق(علیه السلام) آمدند. سفیان ثورى لباسى پشمینه و زبر به تن كرده وامام لباس نازكى به تن كرده بود. سفیان به امام گفت :
به درستى كه این لباس شما نیست و نیاکان شما همیشه لباسهاى درشت وخشن به تن مى كردند. چرا در این روش به آنها اقتدا نمی كنید؟!
امام صادق (علیه السلام) فرمود: آن چه را به تو مى گویم از من بشنو و به دل سپار كه خیر دنیا و آخرت تو است; ... من به تو خبر مى دهم كه رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) در زمان تنگدستى مسلمانان زندگى مى كرد.
این گشایش كه امروز در بین مسلمانان به وجود آمده , در آن روزنبوده است وهرگاه دنیا اقبال كند سزاوارترین أفراد براىاستفاده از نعمت ها نیكانند نه بدكاران , مومنانند نه منافقان, مسلمانانند نه كفار.
خداوند دنیا را براى مومن آفریده است, نه براى كافر; زیرا كافر ارزشى نزد خداوند ندارد.
اى ثورى ! من با این وضعى كه مى بینى از روزى كه خردمند شدم, شامى برمن نگذشته است كه در مالم حقى باشد كه خدا به من فرموده باشد آن را در مصرفى برسانم; جز آن كه بدان مصرفش رساندم.
اگر امیر مومنان على (علیه السلام) در این زمان به سر مى برد هرگز آن لباسهایى كه در آن روزگار مى پوشید را به تن نمى كرد, تا نگویند او ریاكارى مى كند و لباس شهرت مى پوشد.
امیرمومنان(علیه السلام) امام و والى مسلمانان بود و بر والى مسلمانان سزاوار نیست كه از نظر زندگى و معاش بالاتر از فقرا باشد.
حضرت على (علیه السلام) در جواب كسانى كه به وى گفتند: تو شب را گرسنه مى مانى در حالى كه ملك و خلافت از آن تو است; فرمود:
بیم آن دارم كه سیر شوم در حالى كه در ( یمامه) یك نفر با شكم گرسنه شب را سپرى كرده باشد.
من والى نیستم. خلافت از ما غصب گردیده است. اگر والى بودم, در این جهت به آن حضرت اقتدا مى كردم.
امام صادق(علیه السلام) به سفیان ثورى فرمود:
نزدیك من بیا! او پیش حضرت آمد.
حضرت پیراهن پشمى وزبرسفیان را كنار زد و پیراهن ابریشمى را كه سفیان در زیر لباس هاى خود به تن كرده بود, به او نشان داد آن گاه فرمود:
سفیان! نگاه كن كه در زیر این پیراهن هاى نازك كه به تن دارم, چه مى بینى؟
سفیان با تعجب دید كه آن حضرت پیراهن پشمى زبرى در زیر لباس هاى خود به تن كرده است.
امام فرمود: سفیان! این لباس زیرین را براى خدا به تن كرده ام و پیراهن دیگر را جهت اظهار نعمت پروردگار پوشیده ام.
برخى زهد فروشان از پاسخ آن حضرت به سفیان پندگرفته, گفتند:
راستى این رفیق ما از سخن شما آزرده شد, زبانش بند آمد و دلیلى به نظرش نیامد. حضرت به آنها فرمود:
شما دلیل هاى خود را بیاورید.
آنها گفتند: دلیل ما از قرآن است.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: آن را حاضر كنید كه از هر چیزى به پیروى و عمل سزاوارتر است.
گفتند: خداى تبارك و تعالى در مقام توصیف یاران پیامبر(صلّی الله علیه وآله) فرمود: دیگران را برخود مقدم مى دارند, گرچه نیازمند باشند.
خداوند مردم را ازإسراف نهى كرده و به حد وسط فرمان داده است. مسلمان باید هرچه دارد به دیگران بجهد وپس ازآن از خدا روزى خواهد, چون عایش به أجابت نمى رشد. پیامبر(صلّی الله علیه وآله) فرمود: درعای چند دسته از أمتم به أجابت نمى رشد: مردى كه به پدر و ماد رش أتفرین مى كند...
و مردى كه خداوند به اومال بسیارى مى دهد و اوهمه را انفاق مى كند; سپس به درگاه خداوند دعا مى كند كه پروردگارا, به من روزى بده.
خدا مى فرماید: آیا روزى فراوان به تو دادم؟! چرا میانه روى كردى؟ چرا إسراف كردى...؟
سپس خدا به پیامبرش آموخت كه چگونه انفاق كند. پیامبر(صلّی الله علیه وآله) یك(أتوقیه طلا) داشت ونمى خواست كه آن را یك شب در نزد خود نگه دارد. بدین خاطرهمه آن را صدقه داد. بامدادان سألى نزد اوآمد و آن حضرت چیزى نداشت كه به او بجهد. سأل او را سرزنش كرد وآن حضرت غمناك شد.

مناظره هشام با ابوشاكر دیصانى

ابوشاكر یكى ازرهبران زنادقه است كه افكار انحرافى اش بسیارى ازمسلمانان را دچار شبهه وشك و تردید كرد. وى قاتل به خداى نور و خداى ظلمت بود.
هشام بن الحكم مى گوید: روزى ابوشاكر دیصانى به من گفت:
آیه اى در قرآن است كه باعث تقویت نظر و اندیشه ماست.
گفتم: این آیه كدام هست؟
ابوشاكر گفت: (هوالذى فى السمإ اله و فى الارض اله) ;اوست كه در آسمان خداست و در زمین خدا.
هشام مى گوید: متحیر ماندم كه درجواب اوچه پاسخى بدهم. ایام حج فرا رسید و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(علیه السلام) ملاقات و عرض كردم كه ابوشاكر چنین مى گوید وبرداشت او را از آیه بیان كردم.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
این سخن, سخن زندیق است.هرگاه نزد اورفتى, ازاو بپرس: نامت دركوفه چیست؟
او خواهد گفت: فلان.
بگو: نامت دربصره چیست؟
باز هم همان نام را تكرار مى كند.
بگو: خداى ما نیز چنین است. خداى ماهم در آسمان (اله) است و هم در زمین (اله).
هشام مى گوید: (به كوفه) برگشتم و بدون هیچ توقفى, نزد ابوشاكر رفتم.
آنچه امام صادق (علیه السلام) به من گفته بود , از او پرسیدم.
ابوشاكر كه در مانده شده بود و جوابى نداشت, گفت:
این سخن (طرز استدلال) از حجاز به این جا آمده است.

مناظره امام صادق(علیه السلام) با ابوشاكر دیصانى

هشام بن الحكم مى گوید: روزى ابو شاكر دیصانى نزد امام صادق(علیه السلام) رفت و گفت:
اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمایى و دلالت كن.
امام صادق(علیه السلام) فرمودند: بنشین! در این هنگام كودك خردسالى پیش آمد كه در دستش تخم پرنده اى بود. كودك با تخم بازى مى كرد.
امام صادق(علیه السلام) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم پرنده, به دیصانى فرمود:
این دژى است پوشیده كه پوست ضخیمى دارد. در زیر این پوست ضخیم, پوست نازكى وجود دارد و زیر آن پوست نازك, مایعى طلایى و مایعى نقره اى در كنار هم, بدون این كه با هم مخلوط شوند, وجود دارد ...
كسى نمى داند كه آن تخم پرنده براى آفرینش نر خلقت شده است یا براى آفرینش ماده.
هنگام شكسته شدن تخم پرنده صورت هاى فراوان, چون : طاووس, كبوتر و خروس از آن بیرون مىآید. آیا
فكر نمى كنى كه براى این آفرینش مدبرى هست؟!
هشام مى گوید: دیصانى مدتى سرش را به زیر انداخت و درفكر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت:
شهادت مى دهم كه معبودى جز خدا نیست, خداوند یكتاست و شریك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مى كنم.

مناظره امام صادق(علیه السلام)با ابن ابی العوجاء

یكی دیگر از رهبران زنادقه , عبدالكریم بن إبى العوجاءاست. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه داشت, از دین و توحید منحرف شد.
عبدالكریم بن ابى العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام صادق(علیه السلام) گفت وگو كرد.
مرحوم كلینى برخى از مناظرات وى با امام صادق(علیه السلام) را نقل كرده است.
اینك یكى از مناظرات را ذكر مى كنیم:
راوی گوید: روزی ابن ابى العوجاء به حضور امام صادق(علیه السلام) آمد و در مجلس ایشان خاموش نشست و دم نمى زد.
امام (علیه السلام) فرمود: گویا آمده اى كه بعضى از مطالبى را كه در میان داشتیم تعقیب كنى.
گفت: همین را خواستم. اى پسر پیغمبر!
امام (علیه السلام) به او فرمود: تعجب است از این كه تو خدا را منكرى و به این كه من پسر رسول خدایم گواهى دهى!!
گفت: عادت مرا به این جمله وادار مى كند؟
امام فرمود: پس چرا سخن نمى گویى؟
عرض كرد: از جلال و هیبت شما است كه در برابرتان زبانم به سخن نیاید. من دانشمندان را دیده و با متكلمین مباحثه كرده ام; ولى مانند هیبتى كه از شما به من دست دهد, هرگز به من روى نداده است.
فرمود: چنین باشد ولى من در پرسش را به رویت باز مى كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى یا غیر مصنوع ؟
عبدالكریم بن ابى العوجاء گفت: ساخته نشده ام.
امام فرمود: براى من بیان كن كه اگر ساخته شده بودى, چگونه مى بودى؟
عبدالكریم مدتى سر به گریبان شده, پاسخ نمى داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى رفت و مى گفت:
دروازه پهن, گود, كوتاه, متحرك و ساكن همه اینها صفت مخلوق است.
امام فرمود : اگر براى مصنوع صفتى جز این ها ندانى باید خودت را هم مصنوع بدانى ; زیرا در خود از این امور حادث شده مى یابى.
عبدالكریم گفت: از من چیزى پرسیدى كه هیچ كس پیش از تو نپرسیده و كسى بعد از توهم نخواهد پرسید.
امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسیده اند, از كجا مى دانى كه در آینده نمى پرسند ؟ علاوه براین , سخن و گفتار خود را نقض كردى, زیرا تو معتقدى كه همه چیز از روز اول مساوى و برابر است, پس چگونه چیزى را مقدم و چیزى را موخر مى دارى؟
اى عبدالكریم! توضیح بیشترى برایت دهم : بگو بدانم اگر تو كیسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گوید : در این كیسه اشرفى هست و تو بگویى نیست. او به تو بگوید: اشرفى را براى من تعریف كن . و تواوصاف آن را ندانى , آیا تومى توانى ندانسته بگویى اشرفى در كیسه نیست؟
گفت: نه.
امام فرمود: جهان هستى كه درازا و پهنایش از كیسه جواهر بزرگتر است. شاید دراین جهان مصنوعى باشد زیرا كه تو صفت مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص نمى دهى.
عبدالكریم درماند.... سال بعد, بار دیگر با امام در حرم مكى برخورد.
یكى از شیعیان به حضرت عرض كرد: ابن ابى العوجاء مسلمان شده؟
امام فرمود: او نسبت به اسلام كور دل است, مسلمان نسود.
چون ابن ابى العوجاءچشمش به امام افتاد , گفت : اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه این جا آمدى؟ گفت:
براى عادت تن و سنت میهن و براى این كه دیوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببینم.
امام فرمود: اى عبدالكریم! تو هنوز برسركشى و گمراهیت پا برجایى؟ عبدالكریم خواست سخنى بگوید كه امام(علیه السلام) فرمود:
در حج مجادله روانیست و عبایش را تكان داد وفرمود: اگرحقیقت چنان باشد كه توگویى ـ كه چنان نخواهد بود.ـ ما وتو رستگاریم و اگر حقیقت چنان باشد كه ما مى گوییم, ما رستگاریم و تو در هلاكت.

مناظره امام صادق(علیه السلام)با زندیق مصری

هشام بن الحكم مى گوید: زندیقى از مصر به قصد دیدار با امام صادق(علیه السلام) رهسپار مدینه شد. زندیق وقتى به مدینه رسید كه آن حضرت مدینه را به قصد مكه ترك كرده بود. زندیق كه در مصر آوازه علم و اخلاق امام صادق(علیه السلام) را شنیده بود, شیفته دیدار آن حضرت بود.
بدین خاطر با این كه خسته بود, لحظه اى درنگ نكرد و روانه مكه شد.
هشام مى گوید: امام صادق (علیه السلام) درحال طواف بود كه زندیق مصرى نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق (علیه السلام) بودم. زندیق مصرى سلام كرد. حضرت فرمود: نام تو چیست؟
زندیق گفت: عبدالملك.
امام پرسید: كنیه ات چیست؟
گفت: ابوعبدالله.
امام فرمود: این كدام ملك وپادشاه است كه توبنده اوهستى؟ آیا ازپادشاهان زمین است یا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است یابنده خداى زمین؟
هشام مى گوید: مرد مصرى سكوت كرد.
امام فرمود:حرف بزن.
بازهم او سكوت اختیار كرد.
امام فرمود: هرگاه از طواف فارغ شدم, نزد ما بیا.
طواف امام پایان یافت. زندیق نزد حضرت آمد و در مقابل امام نشست.
امام به او فرمود: آیا مى دانى كه زمین زیر و رویى دارد؟
زندیق گفت: آرى.
امام فرمود: تاكنون به زیر زمین رفته اى؟
زندیق گفت: نه.
امام فرمود: آیا مى دانى در زیر زمین چیست؟
زندیق گفت: نمى دانم. گمان مى كنم چیزى زیر زمین نیست.
امام فرمود: گمان چیزى جز عجز و درماندگى است... آیا به سوى آسمان بالا رفته اى؟
او گفت: نه.
امام فرمود: آیا مى دانى در آن جا چیست؟
او گفت: نمى دانم.
امام فرمود: آیا به سوى مشرق و مغرب رفته اى و ماوراى آن ها را زیرنگاهت قرار داده اى؟
زندیق گفت: نه.
امام فرمود: بسى جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته اى, نه به مغرب, نه به درون زمین, نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن جا دارى تا بدانى درآنجا چیست؟ و درعین حال, تو منكرآن چه كه دراین مكان هاست هستى؟! آیا هیچ عاقلى چیزى را كه نمى داند منكر مى شود؟!
زندیق مصرى گفت: تاكنون هیچ كس با من این گونه سخن نگفته است.
امام فرمود: پس تو از این جهت در شك و تردید هستى؟!
زندیق گفت: شاید چنین باشد.
امام فرمود: اى مرد! بدان! هیچ گاه آن كه نمى داند برآن كه مى داند حجت ودلیلى ندارد. هرگزجاهل حجتى برعالم ندارد.اى برادرمصرى!
گوش كن كه با تو چه مى گویم! آیا نمى بینى كه آفتاب, ماه, شب و روزبه افق درآیند؟ اما یكى بر دیگرى سبقت نمى گیرد. آن ها مى روند و بر مى گردند , و در این رفت و آمد مجبور و مضطر هستند; زیرا جایى جز جاى خودشان ندارند . آن ها اگر مى توانستند كه برنگردند چرا بر مى گردند؟ اگر مضطر نبودند چرا شب, روز نمى گردد و روز, شب نمى شود؟
به خدا سوگند ! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقیده دارید و دهر مى نامید اگر آن ها را مى برد پس چرا بر مى گرداند و اگر آن ها بر مى گرداند پس چرا آن ها را مى برد؟!
آیا نمى بینى كه آسمان برافراشته شده و زمین نهاده شده است , به گونه اى كه نه آسمان به زمین مى افتد و نه زمین بر روى كرات زیرین خود سرازیر مى شود؟ به خدا سوگند, خالق و مدبر آن ها خداست.
زندیق مصرى تحت تإثیر استدلال هاى امام صادق(علیه السلام) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق (علیه السلام) به هشام دستور داد تا تعالیم اسلام را به او بیاموزد. 

مناظره امام صادق (ع) پیرامون وحدانیت خدا

هشام مى گوید: زندیقى نزدامام صادق(علیه السلام) آمد وبا آن حضرت مناظره كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(علیه السلام) به زندیق این بود : این كه مى گویى خدا دو تاست , از دو حال خارج نیست: یا هردو قدیم و قویند و یا هر دو ضعیفند و یا یكى نیرومند و دیگرى ضعیف است.
اگر هردو نیرومندند پس چرا یكى ازآن ها دیگرى را دفع نمى كند ـ تا در اداره جهان هستى تنها باشد.ـ قدرت خدا باید برتر از همه قدرت ها باشد.
اگر قدرتى در برابر خداوند یافت شود, نشانه عجز و ناتوانى خداوند است, و اگر یكى را قوى و دیگرى را ضعیف پندارى, گفتار ما ثابت شود كه خدا یكى است, به علت ناتوانى و ضعفى كه در دیگرى آشكار است.
اگر بگویى كه خدا دو تاست, از دو حال خارج نیست: یا هردو در تمام جهات برابرند و یا از تمام جهات مختلف و متمایزند, چون ما آمر خلقت را منظم مى بینیم و فلك را در گردش و تدبیر جهان را یكسان ; و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب . درستى كار و تدبیر و هماهنگى آن , دلالت كند كه ناظم یكى است. علاوه بر آن, لازم است میانه اى بین دو خدا قأل شوى تا تمایز بین آن ها مشخص شود.
بنابراین خداى سومى باید وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجوددارد, برتو لازم مى شود كه خدایان پنج گانه ملتزم شوى , چون بین خدایان سه گانه باید تمایز باشد. بدین ترتیب شماره خدایان بالا مى رود و به بى نهایت مى رشد. 




* نام و نام خانوادگی :
* آدرس ایمیل:
موضوع پیام:
*پیام: